تمام این ۱۲ روز خادمان چایخانه موکب سیدالشهداء، ۲۴ ساعته باید پای کار باشند و از زائران و مجاوران تشنهاش پذیرایی کنند، در این میان خادمان آستان مقدس امامزادگان استان مرکزی پای کار آمدهاند و در گرمای مرداد ماه از زائران با فتیر ،شربت ،چای و آب هندوانه تگری پذیرایی میکنند.
به گزارش روابط عمومی اوقاف استان مرکزی،گاهی اوقات، رزق، یک استکان چای است که وقتی سر به هوا داری از کنار چایخانه موکب سیدالشهداء(ع) رد میشوی قسمتت میشود. میپرسی: «این چایخانه دست کدام موکب است؟» و به جای جواب، یک استکان چای لبسوز دستت میدهند و میگویند: «بفرما!» اینجا و در جامع براثا، خادمها برای خدمت دنبال بهانه میگردند و چه بهانهای بهتر از یک زائر که میهمان موکب سیدالشهداء در اربعین امام حسین شده است.
این چایخانه در شکل و شمایل همان است که خیلی ها دیده اند اما در نوع پذیرایی خاص تر است؛ تعدادی از عاشقان و شیفتگان امام حسین(ع) از آن سرِ ایران آمدهاند برای پذیرایی از زائران اربعین حسینی؛ خودشان خسته که میشوند چای مینوشند اما با هندوانه و فتیر از زائران آقا پذیرایی میکنند.
استکان چای را از دست خادم میگیرم و یکهو غیب میشود. همه در حال دویدناند. آرام و بیسروصدا توی چایخانه سرک میکشم. هیچ کس حواسش به من نیست. دو نفر زمین را جارو میزنند و سه نفر آب میکشند.
دور تا دور چایخانه هم هر کسی دستش میرسد برای رساندن پذیرایی به دست زوار، کاری میکند. اما این موکب با بقیه موکبها خیلی فرق دارد. یک فرق اساسی.علاوه بر چای و شربت به زائران فتیر و آب هندوانه میدهند! بیرون میروم. کمی آنطرفتر هم که پر از لیوانهای شربت است! با خنده به تابلوی چایخانه نگاه میکنم و دنبال یکی از خادمها که سرشلوغتر به نظر میآید و سن و سالدارتر است میدوم. لباس سبز چمنی خدمت پوشیده و موی سر و محاسنش سفید است. میگویم: «حاج آقا، شما از کجا آمدهاید؟»
حاج آقای موسوی دستی به محاسنش میکشد و کنار ستون ورودی چایخانه میایستیم. هنوز اشاره میکند که چی را کجا بگذارند. دستم را در فرار از نور تند آفتاب، سایهبان چشمهایم میکنم و حاج آقا بسم الله میگوید: «قرعه زد و خادمی چایخانه به نام ما افتاد،چهل نفر خادمیم. زن و مرد. پیر و جوان. از رئیس ،معاون و دکتر توی موکبمان هست تا کارگر و راننده و مثل خودت، خبرنگار. یک وقت فکر نکنی این خدمتها با پول دولتی است. وقتشان را و مالشان را آوردهاند پای کار خدمت.»
چهار صف بلند و پر از زوار، روبهروی چایخانه ایستاده. با تعجب به طرف حاج آقای موسوی برمیگردم: «دخل و خرج میخوانَد حاج آقا؟ مگر میشود به این همه زوار خدمت کرد؟ آن هم اینطور درجه یک!» سر تکان میدهد: «تو هم اگر آدمهای دلسوخته را میدیدی پول پذیرایی را از زیر زمین هم که شده جور میکردی و میآمدی به خدمت. امام حسین (ع) که دلش رضا نمیدهد به دست خالی رفتنِ زائرانش. باور کن دخترم، بعضی از زوار حتی راضیاند به یک استکان چای. دلشان میخواهد میهمان خانه امامشان شوند. چای را تبرکی میخواهند. شربت را، کیک را، تبرکی میخواهند. خیلیها هم میآیند استکانهای شیشهای چایخانه را تبرکی طلب میکنند. یک بار زائری یک استکان برداشت و صد هزار تومان جایش گذاشت. عروس و دامادها هم همینطور، میگویند پول میدهیم اما یک دست شش تایی از استکانهای چایخانه را بدهید تا برکت خانه و زندگیمان شود. این مردم از برکتِ خانه امام حسین (ع) چیزی میخواهند و ما این وسط فقط وسیلهایم.»
آقای موسوی کنار صف چایخانه ایستاده و با هر لیوان شربت و کیکی که به دست زائران میدهد یک دل سیر گریه میکند. چشمهایش سرخ سرخ شده است. نزدیکش میایستم و میگویم: «گریه برای چیست آقای موسوی؟»
چشمهایش خیستر میشوند: «کار ما خدمت به زائران امام حسین (ع)است. نوکری در این بارگاه. چی بگویم؟ کلمه کم میآید. حس و حال خیلی عجیب و خوبی است. امام حسین (ع) توی قلبم جا دارد. خیلی دوستش دارم. امام مظلوم است. آقای مهربان. آقایی که دست همه زائرها و نوکرهایش را میگیرد.»
به یادگار یک عکس از صورت اشکیاش میگیرم و آخرین سؤالی را که از وقتی آمدم توی چایخانه توی سرم میچرخید میپرسم: «اراکی ها چرا اینقدر دست و دلبازند؟ فتیر،هندوانه،چای ،آب میوه. کیک» سرش را پایین میاندازد و بعد از چند ثانیه سکوت میگوید: «همه نوکرها این شکلیاند. همهشان! عاشق نشدی خانم، چه میدانی؟»